![]() |
|
|
ملا مهر علی خوئی
ملا مهر علی زنوزی ، فدوی تخلص می نموده .بنا به نوشته دانشمند بزرگ میرزا حسن ریاضی وی در خوی متولد گردیده و مسافرتهائی هم به عراق و اصفهان و خراسان داشته است. ملا مهر علی در علوم ادب و نجوم تبحر داشت و به زبانهای عربی ، فارسی و ترکی اشعاری از وی بجا مانده است .وی در سال 1262 در شهر تبریز در حدود هشتاد سالگی وفات یافت .
ملا مهر علی قصیده ای در مدح امیر حسینقلی خان دارد که در زیر می آوریم
در مزاج جهان وفائی نیست دور ایام را بقائی نیست
نکنی تکیه بر بنای جهان که از آن سست تر بنائی نیست
دهر ویرانه ایست مسکن بوم اثری در وی از همائی نیست
بهر گمگشتگان وادی او غیر سرگشتگی درایی نیست
نیست آسایشی در این منزل که ز دنبال او عنایی نیست
نیست گنجی در این خراب آباد که در او خوف اژدهائی نیست
به فراغت در این سرا منشین که سرای فرح فزائی نیست
اعتنا بر اساس دهر مکن که سزاوار اعتنائی نیست
از عطاهای او مشو خرم که عطاهای او عطائی نیست
دل به دنیا مده که این معشوق دل نگهدار دلربائی نیست
صحبتش فارغ از نفاقی نه یاریش خالی از جفائی نیست
نیست در بزمگاه او وصلی کز پی اش هجر جانگزائی نیست
از قفایش به آرزو منگر که ایمن از سیلی اش قفائی نیست
بگذر از میزبانی این زال کاین سیه کاسه را سخائی نیست
حسرت خوان مخور که در او غیر خون جگر غذائی نیست
آه از این عمر منقضی کاورا ما حصل غیر انقضائی نیست
مرد و زن نیست غیر گندم و جو نه فلک هم جز آسیائی نیست
همه را بیدریغ می ساید شرمش از روی بینوائی نیست
اینجنین است اقتضای فلک غیر از این کارش اقتضائی نیست
هست روشن بغایت این معنی دیده ها را ولی ضیائی نیست
من ندانم جه روزگار است این کاندر او با حق آشنائی نیست
همه در معرض فنا اما کس در اندیشه فنائی نیست
خون خورید ای هنروران کامروز جز هنر جنس ناروائی نیست
ای دریغا که در همه عالم فارغ از قید ماسوائی نیست
غیر بیگلربگی که ظل خداست در جهان سایه خدائی نیست
بندگان حسین خان که چو او خان ذوالمجد و العلائی نیست
آنکه از دنبلی به سطوت او صاحب الجیش و اللوائی نیست
آنکه بی رونق عدالت او شهر تبریز را صفائی نیست
آنکه در جنب رای انور او مهر را جلوه سهائی نیست
خوشتر از نغمه مدایح او طوطی طبع را نوائی نیست
چه ثنا گویمش که طبع مرا در خور ذات او ثنائی نیست
ای به جائی که گاه مدحت تو فکر من منتهی به جائی نیست
آسمانی ست جاه و منزلتت که به رفعت چنوسمائی نیست
جلوه گه بادپای عزمت را که چو او خنگ بادپائی نیست
گقتمی ماورای عرش اما برتر از عرش ماورائی نیست
هست تدبیرت آن چنان صائب که در او ذره ای خطائی نیست
گرهی گر فتد به کار جهان جز جنابت گرهگشائی نیست
صیت جودت چنان گرفته جهان که جز او در جهان صدائی نیست
کشتی جود و بحر همت را بخدا چون تو ناخدائی نیست
صاحبا جز فلوس احسانت درد افلاس را دوائی نیست
نعمتی نیست بهتر از هستی بدتر از نیستی بلائی نیست
گوش کن ماجرای فقر مرا که چنین طرفه ماجرائی نیست
خورده ام بس که ضرب گرسنگی زیر دندانم اشتهائی نیست
طالعم بس که کرده بیمزگی نمکم بهر شوربائی نیست
مپسند از درت مرا مایوس کز توام فیر از این رجائی نیست
از برای دل شکسته ما جز عطای تو مومیائی نیست
چاکران تو جمله اطلس پوش پوشش من به جز عبائی نیست
بیریا بنده توام اما فرش من غیر بوریائی نیست
گر بخواهم به کربلا بروم توشه راه کربلائی نیست
و ر در این بوم و بر برآسایم بهر آسودگیم جائی نیست
بندگان تو قصرها دارند من درویش را سرائی نیست
ای که در باده سخاوت تو درد بالمن والا ذایی نیست
بنوازی گرم و گر بکشی جز رضای توام رضائی نیست
از اداهای خود برنجم از آن که پسند توام ادائی نیست
از درت هر که پا کشد الحق غیر سرکوبی اش سزائی نیست
سرخوشم با هوای خدمت تو غیر از اینم به سر هوائی نیست
لیکن از نارسائی اقبال ممکنم خدمت رسائی نیست
مبتلا بر شدایدی چندم کز پی هیچ یک رضائی نیست
ز اختلاف حواس در نظرم در جهان غیر تنگنائی نیست
خدمتی بر نیاید از دستم ورنه از خدمتم ابائی نیست
الغرض داستان عذر مرا ابتدائی و انتهائی نیست
راست گویم که جز خدای جلیل صادق القول را جزائی نیست
بیریا چند حرفکی بزنم چو در آئین من ریائی نیست
خواهم از خلق منزوی باشم مطلبم غیر از انزوائی نیست
التجایم به خالق است مدام به در خلقم التجائی نیست
دانه خوارم ز دست آنکه جز او فالق الحب و النوائی نیست
کشدم هر هزار گونه مرض طبع من طالب شفائی نیست
خوشتر از "رجعی الی ربک" گوش هوش مرا ندائی نیست
من گرفتار ماتم خویشم دست من لایق حنائی نیست
من ملامت کش ره عشقم از کسم چشم مرحبائی نیست
من یکی دردنوش بزم غمم قسمتم جام غمزدایی نیست
آنچنان تشنه ام به باده ناب که به صد جامم اکتفائی نیست
شاهدم نوگلی است کز بر او نکهتی همره صبائی نیست
مه لقائی ربوده هوش مرا که چنان طرفه مه لقائی نیست
پارسایم به اینهمه رندی همچو من رند پارسائی نیست
شور هندوستان بسر دارم همچو من پیل فتنه زائی نیست
نالم از شوق آشیانه چو من طایر ز آشیان جدائی نیست
عازم تختگاه بلقیسم همچو من هدهد سبائی نیست
بهر فرعون نفس موسایم جز جهادم به کف عصائی نیست
دارم آهنگ غایه الغایات جز ویم غایه المنائی نیست
نور صبحی گرفته ام به نظر کز پی اش ظلمت مسایی نیست
در پی جستجوی سلطانم غرضم خان و میرزائی نیست
طالب صاحب الزمانم من مقصدم سر من رآیی نیست
رهنورد طریق تکمیلم غیر نقصانم ادعائی نیست
می کشم باده محبت یار ساقی ام غیر نقصانم ادعائی نیست
رهنمایم علی است در دو جهان جز وی ام هیچ راهنمائی نیست
جز علی که کیش من است در ضمیرم دگر ولائی نیست
همه حق است آنچه می گویم در مقالاتم افترائی نیست
مدعا بر دعات ختم کنم غیر از اینم چو مدعائی نیست
در جهان دائم البقا باشی گر چه ایام را بقائی نیست
دور گردون به مدعای توباد که از این خوبتر دعائی نیست